اشکها و لبخندها

در طوفان زندگی باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد

بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دوردست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب می شود

بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته می کند

بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شماست
در خاکهای غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند...

از فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 8:49  توسط alba  | 

چرا از مرگ میترسید ؟

چرا از مرگ میترسید ؟
چرا از مرگ میترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
...
مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریزاست ،
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
...
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید؟
...
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تندپروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
...
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
...
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .
...
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست ،
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که که بیداری نمی بیند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
دراین دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران ، که هر جا هرکه را زر در ترازو ،
زور دربازوست ، جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چر آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا از خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 9:47  توسط alba  | 

رمیده

*((رمیده))*

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع اشنایان می گریزم

به کنجی می خزم ارام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم

گوش گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یک رنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی ان دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

فروغ فرخزاد/کتاب اسیر

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:49  توسط alba  | 

بعدها...

این شعر مورد علاقه ی من از شاعر موردعلاقمه...بهتون توصیه می کنم حتما بخونیدش...

بعدها

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ي زامروزها، ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم که در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

 

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به يکسو مي روند

پرده هاي تيرهء دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي کاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق کوچکم پا مي نهد

بعد من، با ياد من بيگانه اي

در بر آئينه مي ماند بجاي

تارموئي، نقش دستي، شانه اي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پيدا مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند بچشم راهها

 

ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک دامنگير خاک!

بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

 

زمستان 1958 - مونيخ

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:26  توسط alba  | 

ارزوها

روح در جسمم پير گرديد

و ديگر جز خيال سال ها چيزي نخواهد ديد

اگر آرزوهايم فاش گردد

از عصاي صبرم مدد خواهم جست

پيش از آنكه به چهل سال رسم

آرزوها از من گريزانند

اين است حال من

پس اگر پرسند:

چه بلايي بر سر او آمد؟

بگوييد:

گرفتار جنون است

و گر به دنبال چاره بودند

بگوييد:

با مرگ درمان خواهد شد

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:20  توسط alba  | 

ای کاش شعر من

اي كاش شعر من

مي توانست او را باز گرداند

يا وعده ملاقات را با حبيب ميسر سازد

آيا نفس من از پسِ اين همه خفتن

بيدار خواهد شد؟

تا صورت گذشته ي مخوفم را نشانم دهد؟

آيا ماه ايلول آواز بهار را درك مي كند

حال آنكه برگ هاي پائيز بر گوش خود

نهاده است؟

نه هرگز!

ساز جوبينِ محفل

سبز نخواهد شد

اگر داسي به دست گيرند

گل ها را زنده نخواهند كرد

((جبران خلیل جبران))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:52  توسط alba  | 

مرغ غم

روي اين ديوار غم، چون دود رفته بر زبر،

دائماً بنشسته مرغي، پهن كرده بال و پر،

كه سرش مي جنبد از بس فكر غم دارد به سر.

پنجه هايش سوخته؛

زير خاكستر فرو،

خنده ها آموخته؛

ليك غم بنياد او.

هر كجا شاخي ست بر جا مانده بي برگ و نوا

دارد اين مرغ كدر بر رهگذار آن صدا.

در هواي تيره ي وقت سحر سنگين بجا.

 او، نواي هر غمش برده از اين دنيا بدر،

از دلي غمگين در اين ويرانه مي گيرد خبر.

گه نمي جنباند از رنجي كه دارد بال و پر.

هيچكس او را نمي بيند. نمي داند كه چيست.

بر سر ديوار اين ويرانه جا فرياد كيست.

و بجز او هم در اين ره مرغ ديگر راست زيست.

مي كشد اين هيكل غم از غمي هر لحظه آه.

مي كند در تيرگي هاي نگاه من نگاه.

او مرا در اين هواي تيره مي جويد براه.

آه سوزان مي كشم هر دم در اين ويرانه من.

گوشه بگرفته منم، دربند خود، بي دانه من.

شمع چه؟ پروانه چه؟ هر شمع، هر پروانه من.

من به پيچاپيچ اين لوس و سمج ديوارها،

بر سرخطي سيه چون شب نهاده دست و پا،

دست و پايي مي زنم چون نيمه جانان بي صدا.

پس بر اين ديوار غم، هر جاش بفشرده بهم،

مي كشم تصويرهاي زير و بالاي غم،

مي كشد هر دم غمم، من نيز غم را مي كشم.

تا كسي ما را نبيند،

تيرگي هاي شبي را

كه به دل ها مي نشيند،

مي كنم از رنگ خود وا.

زانتظار صبح با هم حرف هايي مي زنيم.

با غباري زرد گونه پيله بر تن مي تنيم؛

من به دست، او بانگ خود، چيزهايي مي كنيم.

                                                                        (نیما یوشیج)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:28  توسط alba  | 

ای قلب من

اي قلب من  

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من

عشق خود را كتمان كن

شكوه ي ما را از ديده ها پنهان كن

فاش كننده اسرار احمق است

براي عاشق

نيكوتر است سكوت و راز داري

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من!

اگر جوينده اي نزد تو آمد

تا حالت را جويا شود

به او هرگز چيزي مگو

اي قلب من!

اگر گويندت معشوقت كجاست؟

بگو با ديگر رفت

و از پرساننده دور شو

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من!

اشتياقت را پنهان كن

زيرا تو را درمان نخواهند كرد

عشق در جان ما

مانند شرابي در جام پنهان است

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من!

رنج خود را حبس كن

تا اگر دريا غوغا شود

يا فلك غرش كند

ايمن باشي

                                                                 (( جبران خلیل جبران))

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:38  توسط alba  | 

سنگی به نام زندگی

تنهاي تنها-

غمناك غمناك-

پا مينهم در كوچه هاي آشنائي

از برگ برگ هر درخت كوچه ي پير

ميپيچدم در گوش،فرياد جدائي

***

اين كوچه روزي سرزمين عشق من بود

عشقي كه چون خورشيد،چون ماه-

برصبح من اميد ميريخت

برشام من لبخند ميزد

***

اين كوچه روزي زادگاه شاعري بود

اما زمانه-

او را كنون در هاله ي ماتم نشانده

آن شاعر تنها كه در هر قطره اشكش-

دست جداييها نگين غم نشانده

***

درسالها دور....

گلبانگ شاد كودكي غافل زتقدير

همچون شباويز-

در پيكر اين كوچه ها آهنگ ميريخت

وز تندباد خنده هايش-

از باغ لبهاش-

هرلحظه در هر جا گل صدرنگ ميريخت

***

اندوه اندوه

آن كودك ديرين كنون مردي غمين است

گلبانگ او،آهنگ او،ازياد رفته است

لبخند او بر روي لبهايش فسرده است

گلبوته هاي خنده اش بر باد رفته است

***

ديوار وبام كوچه هم تلخ و عبوسند

گوئي تمام خانه ها در خواب مرگست

هرجا درختي بود سرسبز-

امروز،هيمه است

بي بار و برگ است

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

اي واي،اي واي

***

اينجا سراي حشمت ديرينه ي ماست

اين خانه روزي كعبه ي اميد ما بود

درعالمي تلخ-

با كلبه ي ديرينه دارم گفتگوها

گويم كه:اي ديوار و بام خانه ي ما!

از روشنايي دور مانديد

چون ديگر از كوي شما مهتاب رفته است

آن بخت روشن-

در زير ابري جاودان در خواب رفته است

آن اختر بخت-

در سالهاي كودكي روشنگرم بود

بي او اميدم مرد،عشق و هسبيم مرد

او مادرم بود.

***

همراه اشكي ميكشم از سينه آهي

با خويش ميگويم كه:اي واي!

آن روز... آن سال...

در اين سرا،آري در اين ويرانسرا بود

بيچاره مادر-

در پاي اين ديوار در حال دعا بود

گوئي كه ديروز است آن در خاك خفته-

آرام و مبهوت-

گرم نيايش با خدا بود

***

اي خانه ي ما! درتو ميپيچيد شبها-

بانگ دعايش

آواي نرم جويبار گريه هايش

در گوش من،در گوش تو،ديريست مانده است-

آن دلربا آهنگ گرم لاي لايش

***

اي بام،اي در،اي زمين خانه ي ما!

بي او دلي درسينه دارم ليك مرده است

جاني بتن دارم ولي بي او فسرده است

***

اي بام و در! آگاه باشيد

اينك منم ويرانه اي متروك و خاموش

اينك منم گور تمام آرزوها

سنگي بنام زندگي برسينه ي سردم نشسته است

برروي اين سنگ گرانبار-

نام نكوي «مادر»من نقش بسته است

((مهدی سهیلی))

از کتاب طلوع محمد

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:40  توسط alba  | 

چه ارزوها

درآمد
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
 چها که می بینم و باور ندارم
 چها ،‌چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم

مویه
حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید
 گو در اید ، در اید
 که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم

برگشت به فرود
 اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

مخالف
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
 نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
 خبر نداریم
 خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم

برگشت
در این غم ، چون شمع ماتم
 عجب که از گریه آبم نبرده باز
 چها چها چها که می بینم و باور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم 
                                                                    ((مهدی اخوان ثالث))
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:45  توسط alba  |