تبليغاتX
اشکها و لبخندها


اشکها و لبخندها

در طوفان زندگی باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

رمیده

*((رمیده))*

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع اشنایان می گریزم

به کنجی می خزم ارام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم

گوش گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یک رنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی ان دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

فروغ فرخزاد/کتاب اسیر

نویسنده: alba ׀ تاریخ: شنبه سیزدهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بعدها...

این شعر مورد علاقه ی من از شاعر موردعلاقمه...بهتون توصیه می کنم حتما بخونیدش...

بعدها

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ي زامروزها، ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم که در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

 

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به يکسو مي روند

پرده هاي تيرهء دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي کاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق کوچکم پا مي نهد

بعد من، با ياد من بيگانه اي

در بر آئينه مي ماند بجاي

تارموئي، نقش دستي، شانه اي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پيدا مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند بچشم راهها

 

ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک دامنگير خاک!

بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

 

زمستان 1958 - مونيخ

فروغ فرخزاد

نویسنده: alba ׀ تاریخ: دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ارزوها

روح در جسمم پير گرديد

و ديگر جز خيال سال ها چيزي نخواهد ديد

اگر آرزوهايم فاش گردد

از عصاي صبرم مدد خواهم جست

پيش از آنكه به چهل سال رسم

آرزوها از من گريزانند

اين است حال من

پس اگر پرسند:

چه بلايي بر سر او آمد؟

بگوييد:

گرفتار جنون است

و گر به دنبال چاره بودند

بگوييد:

با مرگ درمان خواهد شد

(جبران خلیل جبران)

نویسنده: alba ׀ تاریخ: شنبه بیست و هشتم دی 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ای کاش شعر من

اي كاش شعر من

مي توانست او را باز گرداند

يا وعده ملاقات را با حبيب ميسر سازد

آيا نفس من از پسِ اين همه خفتن

بيدار خواهد شد؟

تا صورت گذشته ي مخوفم را نشانم دهد؟

آيا ماه ايلول آواز بهار را درك مي كند

حال آنكه برگ هاي پائيز بر گوش خود

نهاده است؟

نه هرگز!

ساز جوبينِ محفل

سبز نخواهد شد

اگر داسي به دست گيرند

گل ها را زنده نخواهند كرد

((جبران خلیل جبران))

 

نویسنده: alba ׀ تاریخ: پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

مرغ غم

روي اين ديوار غم، چون دود رفته بر زبر،

دائماً بنشسته مرغي، پهن كرده بال و پر،

كه سرش مي جنبد از بس فكر غم دارد به سر.

پنجه هايش سوخته؛

زير خاكستر فرو،

خنده ها آموخته؛

ليك غم بنياد او.

هر كجا شاخي ست بر جا مانده بي برگ و نوا

دارد اين مرغ كدر بر رهگذار آن صدا.

در هواي تيره ي وقت سحر سنگين بجا.

 او، نواي هر غمش برده از اين دنيا بدر،

از دلي غمگين در اين ويرانه مي گيرد خبر.

گه نمي جنباند از رنجي كه دارد بال و پر.

هيچكس او را نمي بيند. نمي داند كه چيست.

بر سر ديوار اين ويرانه جا فرياد كيست.

و بجز او هم در اين ره مرغ ديگر راست زيست.

مي كشد اين هيكل غم از غمي هر لحظه آه.

مي كند در تيرگي هاي نگاه من نگاه.

او مرا در اين هواي تيره مي جويد براه.

آه سوزان مي كشم هر دم در اين ويرانه من.

گوشه بگرفته منم، دربند خود، بي دانه من.

شمع چه؟ پروانه چه؟ هر شمع، هر پروانه من.

من به پيچاپيچ اين لوس و سمج ديوارها،

بر سرخطي سيه چون شب نهاده دست و پا،

دست و پايي مي زنم چون نيمه جانان بي صدا.

پس بر اين ديوار غم، هر جاش بفشرده بهم،

مي كشم تصويرهاي زير و بالاي غم،

مي كشد هر دم غمم، من نيز غم را مي كشم.

تا كسي ما را نبيند،

تيرگي هاي شبي را

كه به دل ها مي نشيند،

مي كنم از رنگ خود وا.

زانتظار صبح با هم حرف هايي مي زنيم.

با غباري زرد گونه پيله بر تن مي تنيم؛

من به دست، او بانگ خود، چيزهايي مي كنيم.

                                                                        (نیما یوشیج)

نویسنده: alba ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ای قلب من

اي قلب من  

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من

عشق خود را كتمان كن

شكوه ي ما را از ديده ها پنهان كن

فاش كننده اسرار احمق است

براي عاشق

نيكوتر است سكوت و راز داري

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من!

اگر جوينده اي نزد تو آمد

تا حالت را جويا شود

به او هرگز چيزي مگو

اي قلب من!

اگر گويندت معشوقت كجاست؟

بگو با ديگر رفت

و از پرساننده دور شو

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من!

اشتياقت را پنهان كن

زيرا تو را درمان نخواهند كرد

عشق در جان ما

مانند شرابي در جام پنهان است

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من!

رنج خود را حبس كن

تا اگر دريا غوغا شود

يا فلك غرش كند

ايمن باشي

                                                                 (( جبران خلیل جبران))

نویسنده: alba ׀ تاریخ: پنجشنبه سی ام آبان 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سنگی به نام زندگی

تنهاي تنها-

غمناك غمناك-

پا مينهم در كوچه هاي آشنائي

از برگ برگ هر درخت كوچه ي پير

ميپيچدم در گوش،فرياد جدائي

***

اين كوچه روزي سرزمين عشق من بود

عشقي كه چون خورشيد،چون ماه-

برصبح من اميد ميريخت

برشام من لبخند ميزد

***

اين كوچه روزي زادگاه شاعري بود

اما زمانه-

او را كنون در هاله ي ماتم نشانده

آن شاعر تنها كه در هر قطره اشكش-

دست جداييها نگين غم نشانده

***

درسالها دور....

گلبانگ شاد كودكي غافل زتقدير

همچون شباويز-

در پيكر اين كوچه ها آهنگ ميريخت

وز تندباد خنده هايش-

از باغ لبهاش-

هرلحظه در هر جا گل صدرنگ ميريخت

***

اندوه اندوه

آن كودك ديرين كنون مردي غمين است

گلبانگ او،آهنگ او،ازياد رفته است

لبخند او بر روي لبهايش فسرده است

گلبوته هاي خنده اش بر باد رفته است

***

ديوار وبام كوچه هم تلخ و عبوسند

گوئي تمام خانه ها در خواب مرگست

هرجا درختي بود سرسبز-

امروز،هيمه است

بي بار و برگ است

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

اي واي،اي واي

***

اينجا سراي حشمت ديرينه ي ماست

اين خانه روزي كعبه ي اميد ما بود

درعالمي تلخ-

با كلبه ي ديرينه دارم گفتگوها

گويم كه:اي ديوار و بام خانه ي ما!

از روشنايي دور مانديد

چون ديگر از كوي شما مهتاب رفته است

آن بخت روشن-

در زير ابري جاودان در خواب رفته است

آن اختر بخت-

در سالهاي كودكي روشنگرم بود

بي او اميدم مرد،عشق و هسبيم مرد

او مادرم بود.

***

همراه اشكي ميكشم از سينه آهي

با خويش ميگويم كه:اي واي!

آن روز... آن سال...

در اين سرا،آري در اين ويرانسرا بود

بيچاره مادر-

در پاي اين ديوار در حال دعا بود

گوئي كه ديروز است آن در خاك خفته-

آرام و مبهوت-

گرم نيايش با خدا بود

***

اي خانه ي ما! درتو ميپيچيد شبها-

بانگ دعايش

آواي نرم جويبار گريه هايش

در گوش من،در گوش تو،ديريست مانده است-

آن دلربا آهنگ گرم لاي لايش

***

اي بام،اي در،اي زمين خانه ي ما!

بي او دلي درسينه دارم ليك مرده است

جاني بتن دارم ولي بي او فسرده است

***

اي بام و در! آگاه باشيد

اينك منم ويرانه اي متروك و خاموش

اينك منم گور تمام آرزوها

سنگي بنام زندگي برسينه ي سردم نشسته است

برروي اين سنگ گرانبار-

نام نكوي «مادر»من نقش بسته است

((مهدی سهیلی))

از کتاب طلوع محمد

نویسنده: alba ׀ تاریخ: جمعه دهم آبان 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

چه ارزوها

درآمد
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
 چها که می بینم و باور ندارم
 چها ،‌چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم

مویه
حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید
 گو در اید ، در اید
 که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم

برگشت به فرود
 اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

مخالف
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
 نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
 خبر نداریم
 خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم

برگشت
در این غم ، چون شمع ماتم
 عجب که از گریه آبم نبرده باز
 چها چها چها که می بینم و باور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم 
                                                                    ((مهدی اخوان ثالث))
نویسنده: alba ׀ تاریخ: پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

جهنم سرگردان

شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار ازبالش تاریک تنهایی سر بر دارم
 و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
 طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته
 او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
 نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
 جهنم سرگردان مرا تنها گذار 
                                                                     (سهراب سپهری)

نویسنده: alba ׀ تاریخ: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

اب و اتش

 

 آب و آتش نسبتی دارند جاویدان
 مثل شب با روز ، اما از شگفتیها
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما
 آتشی با شعله های آبی زیبا
آه
 سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم
 آتشی سوزان و سوزاننده و زنده
چشمه ی بس پکی روشن
 هم فروغ و فر دیرین را فروزنده
هم چراغ شب زدای معبر فردا
آب و آتش نسبتی دارند دیرینه
 آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
 ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
 آبهای شومی و تاریکی و بیداد
خاست فریادی ، و درد آلود فریادی
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
 کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
 گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
همچنان که رفته است و می رود
بر باد

مهدی اخوان ثالث

نویسنده: alba ׀ تاریخ: یکشنبه دهم شهریور 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to alba22.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20